الشيخ المفيد ( مترجم : محلاتى )
45
الإرشاد في معرفة حجج الله على العباد ( فارسى )
نمىبينم ؟ گفت : بيمار است ، گفت : اگر از بيماريش آگاه بودم بعيادتش ميرفتم ، پس محمد بن اشعث و اسماء بن خارجه ، و عمرو بن حجاج زبيدى را كه دخترش رويحه همسر هانى بن عروة بود و آن زن مادر يحيى بن هانى است پيش خواند ، و به آنان گفت : چرا هانى بن عروة بديدن ما نيايد ؟ گفتند : ما ندانيم گويند بيمار است ، ابن زياد گفت : من شنيدهام بهبودى يافته و روزها بر در خانهاش مىنشيند ، پس بديدار او برويد و دستورش دهيد حق ما را وانگذارد زيرا من دوست ندارم مانند او مردى از بزرگان عرب حقش نزد من تباه گردد ، پس اين چند تن بنزد هانى آمده و هنگام غروب كه هانى بر در خانهاش نشسته بود او را ديدار كردند و به او گفتند : چرا بديدار امير نيامدى ، او نام تو را برد و گفت : اگر ميدانستم بيمار است بعيادتش ميرفتم ؟ هانى بديشان گفت : كسالت مانع از اين شد ، به او گفتند : شنيده است تو بهبودى يافتهاى و هر روز شام بر در خانهء خود مىنشينى . و چنين پندارد كه تو از رفتن نزد او كندى و سستى ورزيدهاى ، و كندى و بىمهرى چيزى است كه فرمانروا و سلطان تاب تحمل آن را ندارد ، تو را سوگند ميدهيم هم اكنون با ما سوار شوى ( تا بديدنش برويم ) هانى جامهء خويش را خواسته پوشيد سپس استرش را آورده سوار شد ( و با آنان بسوى قصر ابن زياد به راه افتاد ) همين كه بنزديك قصر رسيد احساس كرد كه وضع خطرناك است ( و شايد اگر بقصر برود سالم باز نگردد ) بحسان پسر اسماء بن خارجة گفت اى فرزند برادر من به خدا سوگند از اين مرد هراس و انديشه دارم تو چه پندارى ؟ گفت : عمو جان به خدا من هيچ گونه ترسى بر تو ندارم انديشهء در دل راه مده - و حسان نميدانست براى چه ابن زياد هانى را طلبيده - پس هانى آمد تا بر عبيد اللَّه بن زياد در آمد و مردم نزد او نشسته بودند ، همين كه از در وارد